حكيم ابوالقاسم فردوسى
474
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
روى كودك را به جامه پوشيد ، و با دلى لبريز از شادمانى به خانه رفت . ديدهبانان شتابان نزد هماى رفتند و از صندوق و گازر آنچه ديده بودند بازگفتند . پادشاه ديدهبانان را گفت : آنچه ديدهاند به كس نگويند . از روى ديگر چون گازر بيگاه به خانه بازگشت زنش كه كودك چند ماههاش مرده بود و سخت دل آزرده و غمين بود بر او برآشفت و گفت : اكنون كه جامههاى مردم را ناشسته به خانه آوردى از كه مزد مىستانى ؟ مرد گازر گفت : بيهوده بر من خشم مگير و از اين پس بر مرگ كودك خود مخروش . امروز هنگام برآمدن آفتاب چون لب جوى به گازرى پرداختم ، آب صندوقى آورد . آن را گرفتم و گشودم كودكى خوش سيما ديدم با گوهر و زرِ سرخ بسيار ، و گوهرى شاهوار كه به بازويش بسته بود . اگر كودك ما مرد ، يزدان پاك به جاى او كودكى ديگر با گوهر فراوان به ما ارزانى داشت . آن گاه در صندوق را گشود و كودك و آنچه در آن بود به همسرش نمود . به دو داد زن زود پستان شير * ببُد شاد از آن كودك دلپذير ز خوبى آن كودك و خواسته * دل او ز غم گشت پيراسته و چون او را از آب گرفته بودند داراب نام نهادند . پس از روزى چند گازر شهر و كار خويش را رها كرد با همسرش و كودكى كه از آب يافته بود به شهرى ديگر رفتند ، و از فروخت قسمتى از گوهرها ، زندگى پر آسايشى براى خويش فراهم ساختند . چون چند سال سپرى شد داراب كودكى با فرّ و يال گشت . به كُشتى از همسالان خود برتر آمد . به تير اندازى با كمان شوق فراوان داشت . پيوسته در جستجو و تلاش و تكاپو بود . گازر قسمتى از وقتش را در جستجوى او مىگذراند ، و چون خواست وى را به گازرى گمارد . پرخاشگرى كرد و گفت : مرا به فرهنگيان بسپار تا تربيت و دانش و هنر بياموزم ، و از